تو پر از زمزمه فکرهای آبی
تو گرفتاری سنگ رو نمی دونی
نمی دونی چه غم سختیه موندن
موندن و به روی خود درها رو بستن
رفتن از یاد همه مثل یه غصه
تو فراموشی به مرگ خود نشستن
غم رو قلب خسته من خزه بسته
طاقتم مثل دلم در هم شکسته
دوست دارم جاری بشم مثل تو اما
نمی تونم خسته ام خسته ی خسته
کاش یه جوری من رو از من می گرفتی
کاش من رو به دست موجها می سپردی
من تو این خستگی ها دارم می پوسم
کاشکی این خسته رو با خودت می بردی
